تبليغاتX
آسمون شب

آسمون شب

اگرتنهاترین تنهایان باشم ؛باز هم خداهست .اوجبران تمام نداشته های من است ..

به نام افریده عشق

وقتی خواستم ازعشق بدونم گفتند باید عاشق باشی تا بفهمی.آخه یکی ازشیرینی عشق میگفت یکی ازتلخیش.به دلم گفتم خب بیا عاشق باشیم.الان رسیدم به عشق.شیرین بود.مبهم نبود.فهمیدم  وقتی دست به دست هم  بدیم عشق را دردستهای بهم گره خورده میتونیم ببینیم.با عشق اومدیم تا رسیدم به این جمله معروف دکترشریعتی:که دوست داشتن ازعشق برتر.میخواهم بدونم چه فرقی است بین عشق ودوست داشتن؟کدوم برتره؟به کدوم باید رسید؟

 

به نظرخودم تا عشق نباشه دوست داشتن به وجود نمیاد.اول باید عاشق شدتا بتونی به دوست داشتن برسی ازیکی ازدوستان پرسیدم وقتی به هم نمیرسیم چرا بمونیم وعاشق باشیم.بهم گفت:مهم نیست رسیدن به هم, همین که به دوست داشتن برسی کافیه.واونقدراین عشق, خاطرات شیرین به جا گذاشته باشه که بعدرفتن هیچ وقت فراموشش نکنی.به یادش باشی.حالا ازدوستان میخواهم که نظرشون رابدونم ممنون میشم به دنیای سوالی که درذهنم به وچود اومده جواب بدهید.

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعتتوسط قاصدک | |

The hope in last tears is revived
When I chose to give in, I was so mistaken
Couldn’t see that one reason to fight.
Then you’ve opened my eyes to the truth
Please, forgive me for all times I lied
To myself… All I need now is you

Just the rain reminds me of latter tears
I close my eyes and dream again
A breath of wind… I feel you here
You’re life, still flowing in my veins
And in each tear - each drop of rain
I see your face… can’t live without you

You’re every tear in my eyes
Leave everything but you behind
I’m locking all; I’m turning back
For the last time,
For you’re - my life

Come to my dreams and stop the time
Let know you’re here, my angel, fallen
You’ve broken your wings - I’d give you mine
And give you hope, from you once stolen
You’re more than precious memories
You’re my twin soul - your heart I’ll treasure

And every time I look at the dawn
Far at the horizon see your eyes
You’re miles away, you’re there alone
Your heart’s with me - I’m still alive
I can’t pretend, I won’t even try
To escape from this love and to lie to both us

You’re every tear in my eyes
Leave everything but you behind
I’m locking all; I’m turning back
For the last time
For you’re - my life


Because of you
I believe in me
You have brought
A light into my life

Because of you
My heart no longer aches
You taught me how to love
And to be loved

Because of you
I am no longer scared
I feel brand new each day
As I go through each hour

Because of you
I have no doubts
Your love guides me
In all I go through

Because of you
My soul is at peace
I found in you,
What has been missing

Because of you
I am in love
In love with a friend
That believes in me

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعتتوسط قاصدک | |

رفته بودم سر حوض

تا ببينم شايد، عكس تنهايي خود را در آب،

آب در حوض نبود.

ماهيان مي‌گفتند:

هيچ تقصير درختان نيست.

ظهر دم‌ كرده‌ تابستان بود،

پسر روشن آب، لب پاشويه نشست

و عقاب خورشيد، آمد او را به هوا برد كه برد.


به ‌درك راه نبرديم به اكسيژن آب.

برق از پولك ما رفت كه رفت.

ولي آن نور درشت،

عكس آن ميخك قرمز در آب

كه اگر باد مي آمد دل او، پشت چين‌هاي تغافل مي ‌زد،

چشم ما بود.

روزني بود به اقرار بهشت.


تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي، همت كن

و بگو ماهي‌ها حوضشان بي‌آب است.


باد مي رفت به سر وقت چنار.

من به سر وقت خدا مي رفتم

*سهراب سپهری*

+نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعتتوسط قاصدک | |

خدایا کفر نمی‌گویم،
پریشانم،
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.
خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی
‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…


"دکتر علی شریعتی"

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعتتوسط قاصدک | |

سلام.....!

بی خبرازت نیستم.هنوزم دراین 1ماه فراموشت نکردم.عشق مهمترازفراموش کردنه.یه دوست بهم گفت آخرعشق مرگه.ولی من بهش گفتم جدایی آخرعشقه.میدونم آنقدرسرت شلوغه که به عشق فکرنمیکنی.خوشحالم به اون چه میخواستم رسیدم.که بهت عشقم راثابت کنم.نگران نیستم.افتخارمیکنم که عاشق بودم.ومعنی عشق رایادگرفتم نه ازتو بلکه روزای آخربهش رسیدم.امیدوارم توهم به اونچه میخواستم ومیخواستی برسی، رسیده باشی.تورافراموش نکردم.تواین مدت بایه نفر جنس خودت اشناشدم نه به عنوان عشق.

اشتباه نکن من هنوزعاشقم.ازش خواستم برام یه جعبه مدادرنگیه 48 تایی فابرگلاس بگیره.تا بااون زندگی را نقاشی کنم.بارنگهای شاد.اونم خرید.باهم نقاشی کردیم دریه شب تاریک.درزیرآسمون آبی.ازاینجاشروع کرد.یه دیوبزرگ کشیدبا یه فرشته مهربون.به نام خدا، که میخواهدکمکمون کنه.بهش گفتم دیوراکم رنگ بکش.میخواهم فرشته مهربون درجای جای نقاشیم باشه.گفت حالاتوبکش.منم خودمون راکشیدم بادو دل دریای به همون وسعت.به همون زلالی وپاکی.اون دراین مدت خیلی بهم کمک کرد.ازش خیلی ممنونم.ازم خواسته فراموشت کنم.اون داره کمکم میکنه.منم قبول کردم.ولی باتجربه ای که دراین عشق پیداکرده بودم.سعی میکنم به اووابسته نشم.

سخته باخاطراتمون بادل خون نگاه کنم.

وقت رفتنت نبود خداحافظ عشق من

دلت موندنی نبودخداحافظ عشق من

 

 

+نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعتتوسط قاصدک | |